رمان عصر اسف

یک رمان اجتماعی معناگرا

یک رمان اجتماعی معناگرا

رمان عصر اسف

به نام حضرت حق

معرفی اجمالی رمان عصر اَسَف:

رمان اجتماعی "عصر اَسَف"، بدون آنکه خیلی طعم تاریخی به خود بگیرد، بر اساس واقعیت های کلیِ گذشته بر کشور ایران در صد سال پیش، و دوران قحطی جنگ جهانی نگارش شده است. محتوای اصلی داستان حول موضوع خودخواهی و منیت می باشد. شرح ماجرا، ترکیبی از شرایط خواب و شرایط بیداری شخصیت اصلی کتاب به نام شاهرخ است؛ که مشخص شدن مرز بین این دو تا پایان داستان روشن نیست. این داستان علی رغم آنکه در دوران یک قرن پیش رخ می دهد، با این حال از نگاه نگارنده بسیار بروز بوده و به درستی با شرایط کنونی جامعه همخوانی دارد.

بهزاد سرهادی
behzadsarhadi@gmail.com


معرفی اجمالی رمان عصر اَسَف:

رمان اجتماعی "عصر اَسَف"، بدون آنکه خیلی طعم تاریخی به خود بگیرد، بر اساس واقعیت های کلیِ گذشته بر کشور ایران در صد سال پیش، و دوران قحطی جنگ جهانی نگارش شده است. در پایان دوران حکومت قاجارها که مصادف بود با جنگ جهانی اول، کشور عرصه تاخت و تاز قوای خارجی شد؛ که همزمانی این شرایط با خشکسالی و بی کفایتی های حکومت تازه کار احمدشاه، منجر به وضعیت اقتصادی-امنیتی اسفناک مردم و بخصوص روستایی های کشاورز و مرگ میلیون ها ایرانی گردید. سعی شده است بدون جانب داری های سیاسی و قومیتی، یا حتی بزرگ نمایی وقایع، و با محوریت یک داستان موردی، از نگاه رعیت به این موضوع پرداخته شود. محتوای اصلی داستان، حول موضوع خودخواهی و منیت می باشد. شرح ماجرا، ترکیبی از شرایط خواب و شرایط بیداری شخصیت اصلی کتاب به نام شاهرخ است؛ که مشخص شدن مرز بین این دو تا پایان داستان روشن نیست. در این کتاب چندین داستان معمایی و جنایی که همه آنها در پیوند با اصل ماجرا می باشند، با تعریف چند شخصیت کاربردی به پیش رفته است. که همه اینها منجر به خاکستری شدن شخصیت ها و پرهیز از خوب یا بد نشان دادن یک فرد می باشد. بدون لو دادن کلیت ماجرا، محتوا از زبان اول شخص (شاهرخ) بیان می گردد؛ به طوری که تا پایان، فضای کتاب در عین وجود انسجام محتوایی، مبهم است. سعی شده است که رخدادها و اتفاقات در زمان حال برای نقل های شاهرخ و از دید او باشد؛ تا تصورات خواننده با حس و حال این شخصیت یکی شود.



در بخش هایی از رمان می خوانید:

در نامه قبل هم یادآور شدم که چند ماهی می شود مردم شهر به نسبت روزی که به تهران آمدم، عصبی مزاج شده اند. قبلا هر چه قضاوت داشتم درباره حاج کریم سمسار کردم، کینه ای در دلم نیست. فقط این مرد بیشتر در چشم من بود. هر چه پیشتر کرد از بزرگ منشی و لطف او بوده. همیشه پیش هر مو سفید کرده ای، مثال او بودم که چطور سختی غربت را برای کسب علم وکالت به جان خریده ام. گاهی پسرانش به این تعریف و تمجید های حاج کریم حسادت می کردند. از دلم بی خبر بودند. از سردی خلق و نگاه های سنگینشان میشد براحتی فهمید. از همه بیشتر هم خواهرزاده حاج کریم. اسم ایرانی او صمد است. یک دو رگه از پدری انگلیسی که پوست روشنش را از همین نژاد اجنبی به ارث برده. نباید پنهان کنم که شباهت ظاهری بیش از اندازه ای که به دشمنان پدرم، اشرفی ها دارد، او را همیشه در چشم من منفور می کرده. علی الخصوص از آن وقت که این جمله "پوند استرلینگ کجا و قِران احمدشاهی کجا؟" را از او شنیدم. و البته او هم از همان ابتدا، هیچ علاقه ای به ملاقات با من نداشته. قدی کوتاه، هیکلی چاق و شکمی برآمده دارد. سر او طاس و بی مو است. اما همیشه لباس هایی فاخر و روشن به تن می کند؛ که این، ظاهرِ او را برای دختران و زنان دور و برش جذاب کرده. هر دفعه مچ خود را موقع دیدن من در جیب راست شلوارش فرو می کرد، تا مبادا مجبور به دست دادن با یک دهاتی شود. هنگامی که از حضورم معذب باشد، سرش را پایین می اندازد، ابروهایش را در هم می کشد و دهانش به یک طرف کج می شود. کار او این است که راه بیافتد در بازار و با استفاده از نفوذ حاج کریم، برای سفارت انگلستان به کمترین هزینه تجارت کند. آن روزهای اول خبطی کردم و درباره انبارهای غله سلطان آباد با او صحبت کردم. اما دوباره پشیمان شدم؛ و تا امروز همیشه سعی کرده ام تا حد ممکن از این یک نفر به دور باشم. حالا من هم از این گرانی ها که سرسام آور شده بی نصیب نمانده ام. قیمت ها هر هفته به هفته قبل توفیق می کند. بارها خواستم از حاج کریم برای کمک هایی که در ارزانی به من می کرد گله و شکایت کنم؛ که چطور به یکباره با بی تفاوتی دوستان، وامانده و مجبور به تهیه مایحتاج به کار کردن سخت افتاده ام. مشاوره وکالت زمین های پایین خانی آباد را از من گرفت. بنظرم تمام مدت اعتقادی به توان من هم نداشته و کل این وعده و خواست او شاید یک نمایش عوام پسند برای خرید اعتبار خودش بوده. یا شاید یک سرمایه گذاری بر جوانی تجربه نشده در دوران فراوانی. برای تصاحب حق او هر چه در توان داشتم گذاشته بودم. بخصوص که طرفم، حکومتی های قجری بودند و اینطور احساس می کردم که به خون خواهی پدرم، ارباب خسرو رفته باشم. اخیرا همه شماره های نشریات رعد و ایران را می خرم و با دقت می خوانم. این هفته در نشریه رعد، نقل مستقیم تلگرافی را خواندم که قشون روسی وقتی از اطراف همدان آمده اند، در سیاه دهن یک دختر و دو مرد را کشته اند و دختری دیگر را مجروح کرده اند. درباره بخش های زیادی از مملکت نوشته مطبوعات جز همین نیست. اما این گزارش دلم را ریخت. بخصوص که احساس درد در سرم تا شب با من بود و به حال تب افتاده بودم. بعد در خوابی خوش، نگرانی ام را بی مورد دیدم. از شما چه پنهان که بی خوشحالی، خیریتی در این اتفاق پیدا کردم. که دوباره همه ولایات جنوب همدان یکی شوند. حالا می توانم حدس بزنم هیچ دِهی نیست که فریدون را برای هم پیمان شدن با عثمانی ها سرزنش کند. با این همه منتظر خبری از شما هستم.

بعدها شاهرخ درباره نامه های خود گفت:

گاهی نامه ای را می نوشتم تا حرف دلم را در لابه لای کلمات آن به گوش مهرانگیز، دختر حاج فتح الله هم رسانده باشم. از حاج فتح الله نمی توانستم این را بخواهم که هر چه در نامه ام هست، مو به مو برای مردم شرح دهد. این کار را نمی کند. همیشه از این که بخاطر مکتبی بودنش دائما مورد استفاده دیگران باشد، ترس دارد. همین که برای مادرم و برادرم فریدون می خواند، و گاهی خبری از آنها به من می رساند، جای شکر داشت. و می دانم این را از محبتش به پدرم ارباب خسرو انجام می-داد. می دانستم حاج فتح الله همیشه پیش از خبر کردن مادرم و فریدون، پیش خود چند بار نامه را مرور می کرد؛ تا وقت خواندن کم  ترین تپق را بزند. از مهرانگیز شنیده بودم بیشتر وقت ها با صدای بلند این کار را می کرده. قرارمان بر این بود که مهرانگیز گوش بیاستد؛ و من مجبور بودم جز همان حال و احوال کردن رسمی در بین این همه کلمات، محبت خودم را با عشق ورزیدن به زنانگی مادرم به گوش مهرانگیز برسانم. بین ما حرف ها را زده و کار را تمام کرده بودند. با این حال عقد هم نبودیم و این حاج فتح الله را سخت گیر می-کرد. من هم اعتراف می کنم که در هوای شهر، گاه گاهی به کلی عهد و قرارم با مهرانگیز را از یاد می بردم. کاری که برایم در دنیای واقعی ممکن نبود، در رویا پردازی به بهترین شکل خودش انجام می دادم. در خیالاتم به وصلت با بعضی از این دختران خوش سیمای شهری، تا کجا که پیش نمی رفتم. بخصوص وقت خوابیدن، هر بار به تصورات خودم بی هیچ محدودیتی، اجازه پرسه زدن در ناباورترین آرزوهایم را می دادم. بعد در اوج خوش خیالی ها به خواب فرو می رفتم و دوباره که با بوی گند خودارضایی بیدار می شدم. مثل یک شوخی غیر ارادی از کنار تقصیر همه این خودخواهی هایم می گذشتم. کلمات نامه ها را آب و تاب بیشتری می دادم؛ و اینطوری سعی در آرام کردن وجدانم داشتم.



مشخصات کتاب:

نوع فایل: PDF

تعداد صفحات: 130 صفحه A5 (معادل 60 صفحه A4)

حجم فایل: حدود 1.3 مگابایت

نوع محتوا: رمان اجتماعی - ایرانی

نویسنده: بهزاد سرهادی


http://bayanbox.ir/view/6631717788927719634/Insta.jpg


دانلود PDF رمان عصر اسف